زلفت اگز بلندتر از بخت من نبود
کوتاه بر زبان من اکنون سخن نبود
سر روی شانه های تو زان روی می گذشت
کاین زلف را هوای سر خویشتن نبود
صد سینه داغ در دل من نعره می کشید
اما مجال نیم نفس دم زدن نبود
می خواست روزگار دهد کار دست من
از بد بیار حادثه دستم به تن نبود
سر را سبک به سبزترین دار می زدم
سنگین زیان سرخم اگر در دهن نبود
از بس که سرو ناز سر شب ز پا فتاد
جای نسیم صبح دگر در چمن نبود
شب، یاس بود و نرگس و نسرین و نسترن
از خون شان به باغ سحر جای من نبود
بلبل نداشت میل سخن با سمن دگر
من را سر مغازله با یاسمن نبود
شب ریشه می زدیم و سحر سبز می شدی
آن روزها که باد صبا ریشه کن نبود
غلامحسن اولاد/از کتاب از خودت ای حوصله سر رفته ای
چای با طعم غزل
بس که در خویشتن از عشق تو چین میخوردم
چون سرِ زلف تو هر روز زمین میخوردم
شک نمیکردم از آبی که به دستم دادی
زهر از دست تو هم بود یقین میخوردم
مست از آن روی نکردم همۀ عمر که من
جای باده عرق روی جبین میخوردم
خستگی در تنم از صبح ازل بود اما
چای با طعم غزل وقت پسین میخوردم
این و آن بر لب من فاجعه میخندیدند
بی سبب غصۀ آن و غم این میخوردم
آتش از گور که برخاست که از شب تا صبح
سینه ای دود منِ خانه نشین میخوردم
به هواداری من خاک ز جا برمیخاست
همچو گیسوی تو وقتی که زمین میخوردم
91/8/26 شیراز
صحرای بایزیدی
مثنوی آخرِ دختران شیرازی
دلم آتش گرفت و جاری شد
آب لَه لَه زد و فراری شد
دستم از دور گردنت می ریخت
شیهه می داد و در تنت می ریخت
بال می زد غزل به لب هایت
نقش می بست، نازِ بالایت
نَفَست مست، بوی می میداد
دم به دم جان به نایِ نی میداد
شب ز چشمت شراب می نوشید
باده از آفتاب می نوشید
بر لبت بوسه، طعم باران داشت
طعم باران و نم نم نان داشت
زلف تو پشت آب را خم کرد
کمر پیچ و تاب را خم کرد
سینه ات، آسمان آبی بود
آسمانی پر از گُلابی بود
پیش پای تو عشق زانو زد
قحطسال دمشق زانو زد
دست های مرا قلم کردند
مژه هایی که پشت، خم کردند
***
دست هایت هنوز هم برفیست
ساق پایت هنوز شَنگَرفیست
گیسوانت بلند-بالایند
از بلندا به خاک می آیند
چشم های تو خوابِ میخانه ست
غرق شعر و شعور و افسانه ست
چشم هایت شراب خلّارند
باده خوارانِ مردم آزارند
چهره ات می چکد چنان چون آب
روی دست برهنه مهتاب
آسمان خوانده دستهایت را
که گرفته ست ردّ پایت را
ماه افتاده است بر دوشت
تا کند گوشواره در گوشت
گُل نشسته ست پای لبخندت
غنچه کردست در گلوبندت
با دهان تو غنچه می خندد
که گل سرخ نقش می بندد
چنگی آواز درگلو داری
گردنی از گلوی قو داری
این دو بازو که در کنار تو اَند
یدِ بیضای روزگار تو اَند
سایه ات تا به خاک می افتد
باده از شاخِ تاک می افتد
زلفهایت پر از پریشانی ست
شعرهای شبِ غزل خوانی ست
زلف تو، آبشار هم دارد
موج، دریا کنار هم دارد
قدّ و بالای تو تماشائی ست
این سِرِشتِ بلند بالائی ست
****
شعرِ ناب از تن تو جاری شد
باز فصل غزل سواری شد
دل من سر به کوه خواهد زد
کوه، حرف از شکوه خواهد زد
باد دارد به پات می پیچد
آب دور صدات می پیچد
می تکاند ز خاک، پایت را
دارد آتش به دل هوایت را
روسری خاک می کند بر سر
از سرت گر رها شود آخر
فتنه بر پای می کند جوراب
چون جدا شد ز ساقِ همچون آب
بند را آب می دهد گیسوت
گر که بُرقع برافکنی از روت
پیرهن، تن نمی دهد دیگر
جز به اندامت این می و مرمر
می چکد ناز از سر انگشتت
شهر شیراز از سر انگشتت
نازِ گردن کشیدنت نازم
آهوانه رمیدنت نازم
چشم مستت بهار آهوهاست
تیغ عشقت به دوش ابروهاست
می کشد دست بر سر و گوشت
زلفِ افتاده توی آغوشت
***
من همانم همان که می گفتی
مرغِ آن داستان که می گفتی
داستان کبوتر و شهباز
بال در بال و پَر، پُر از پرواز
گرچه تو عهد خویش بشکستی
رفتی و با رقیب بنشستی
باز پَرپَر زدی کبوتر وار
آن قَدَر تا گذشت کار از کار
پیش چشمم هنوز شهبازی
«آخرِ دختران شیرازی»
غلامحسن اولاد
شیراز 11/6/85
نگاه
پشتم شکست... رفتی و دیگر نیامدی
چشمم به راه ماند و تو آخر نیامدی
هر جا که می روم شبح ات با من است باز
ناگاه گرچه رفتی و دیگر نیامدی
شد خانه ام خراب و فرو ریخت برسرم
مرگم به سر رسید و تو بر سر نیامدی
ناگه نگاه کردم و دیدم که می روی
دیدی تو نیز از پسِ من بر نیامدی؟!
دیوارها بخاطر تو جمله «در» شدند
اما تو ناز کردی و از «در» نیامدی
شاهین عشق بودم و شهباز عاشقان
تا آرمت به چنگ، کبوتر ... نیامدی!!
ای عشقِ ناتمام چه کردی تو با دلم
چون شد که در زمانِ مقرر نیامدی؟!
کشتیِ عشق در دلِ خشکم به گِل نشست
دریا! چرا تو با نَفسِ تر نیامدی؟!
***
با یک نگاه، دوستیِ ما شروع شد
با یک نگاه پاک و مطهر... نیامدی
ناز تو را بنازم و آن شعله ی نگاه
شعر منی که تا شوی «از بَر» نیامدی
از «عاشقانه ها»ی من دلت آتش گرفته بود
این شور و حال کاش به دفتر نیامدی
آن قدر پاک بودی و آن قدرها زلال-
در مِهر و دوستی که به باور نیامدی
***
گفتی به «حافظیه» مرا با خودت ببر
گفتم به چشم ... حیف که آخر نیامدی
حاشا به حافظیه روم بی تو بعد از این
«ای ماه ای صنم، بُتِ چین» گر نیامدی!!
دیگر گذشت هر چه که بین من و تو بود
بگذار این بهانه و بگذر ... نیامدی
یک روز خوش ندیدم از این تلخ روزگار
ای عُمرِ زهرِمار چرا سر نیامدی؟!
پانویس: عاشقانه هایم را هیچ کس نمی خواند (کتاب هفتم شاعر)
شیراز 15/1/95 غلامحسن اولاد
الهه ناز
سر می زند بر سیمِ آخر ساز برگرد
با سینه ریزی از گل و آواز برگرد
در کوچه باغِ بادها، پروانه ها را
دستی دوباره می دهد پرواز، برگرد
تا آسمان را از کلاغان پس بگیری
پیچیده در شولای شب، شهباز برگرد
«ناز الهه» در «بنان» دیریست مرده ست
ساز «جلیل»ات را بزن «شهناز» ، برگرد
در پرده تا سازی زنم تردستیت را
خسرو ترین شیرینِ دستان ساز، برگرد
«گلپونه ها» را تا که «بسطامی» بخواند-
با زیر و «بم» های صدایش، باز برگرد
«گلپونه ها نامهربانی آتشم زد»
اما تو پا کوبان و سرانداز، برگرد
فالی زدم از حافظ و دستم ورق خورد...
یعنی اگر هستی تو اهلِ راز، برگرد
من هم کمی دل داشتم خرج غزل شد
حالا شدم «بیدل»، غزل پرداز برگرد
زیره به کرمان می برم با شعرهایم
شاعر تویی ای پای تا سر ناز، برگرد
شهری سفر کردست با دیروز هایش
آن شهر، شیراز است از شیراز، برگرد
شیراز - غلامحسن اولاد
برعکس روزهای گذشته
از چشم من پیاده شد و خواب آب دید
در اشک من گُلوله¬ای از آفتاب دید
وقتی که اشک¬های مرا در دلش گریست
تصویر خویش را لبِ دریا به خواب دید
از چشم من هزار غَزل حفظ کرده بود
هر بیت را پیالۀ سرخ شراب دید
بر قامتم: قصیدۀ اعراب جاهلی-
را قطعه قطعه قالبی از شعر ناب دید
دستی به گیسوان خودش بُرد ... باد را
لالائی هزار دهن پیچ و تاب دید
برعکس روزهای گذشته، غروب را
یک اتفاق ساده که دارد شتاب دید
اندازۀ تمامی دنیا دلش گرفت
خالی تر از همیشه مرا جای قاب دید
***
با آن قدِ کشیده سر راه می¬نشست
با آن قدِ کشیده ... خودش را سراب دید:
این دست¬ها چه دیر مرا دُور می¬زنند
این دست¬ها چه زود ... هوا را خراب دید
لب را گزید از جهت آب¬های هرز
یک بار دیگر آینه را نقش آب دید
یک نیمه از وجود من آن جا نشسته بود
نیمی دگر ... حکایت موج و حباب دید
با چشم¬های بسته هوای «کلاغ پر»
از سمتِ بال¬های کبوتر عُقاب دید
میزد وَرق: قُمار غریبی¬ست زندگی
قلب مرا که باخت درون کتاب دید
مثل همیشه تکیه به بازوی باد داد
مثل همیشه ... روی مرا در نقاب دید
دستی تکان نداد و خداحافظی نکرد
از بس دهان پنجره را بی¬جواب دید
فرقی نمی¬کند که هوا پیش یا پس است
او از تمام هستی¬اش ابری، عذاب دید
پایان خط کجاست؟ نگاهی به دوردست
این شامِ آخِرست ... دو حلقه طناب دید
شیراز - غلامحسن اولاد
همین که زلف تو بر باد میرود کافیست
به باد، این همه فریاد میرود کافیست
همین که آب روانِ هزار سرو جوان
به پای شاخهی شمشاد میرود کافیست
نیاز نیست که «شیرین» شود دهان شکر
اشاره تا که به «فرهاد» میرود کافیست
چه غم که مانده به دستم دل شکسته من
همین که بی غم و آزاد میرود کافیست
همیشه مشکل او دل بریدن از من بود
کنون که از ته دل شاد میرود کافیست
برای من که خراب از توام، به لبهایت
همین که «خانه ات آباد» میرود کافیست
تمام روز گرفتم به یاد من بودی
شبی که خاطرم از یاد میرود کافیست
نخواستم که چو رفتم به پاکنی بیداد
همین که بشنوم: ای داد میرود... کافیست
همین که سر به خودت هم نمیزنی، اما
سر زبان تو اولاد میرود کافیست
م – اندیش (غلامحسن اولاد)
از خواب پرنده کاش می¬شد بپرم
دل را به هوای آسمان¬ها ببرم
بیدار شدن دوباره یادم می¬داد
یکبار اگر به سنگ می¬خورد سرم
+++
بالای بلند عشق را خم کردند
کوتاه قدان که رقص ماتم کردند
یکدست طلا ... دو سر طلا بود آری
چوبی که در آستین آدم کردند
+++
ماتم که چگونه عاشقان کیش شدند
در آینه مبهوت رُخ خویش شدند!
با این همه خون که هست بر گردنشان
چشمان شما چگونه درویش شدند؟!
+++
گفتی که زمانه رگزنی چالاک است
گفتم که حسابم از دو عالم پاک است
با دَرد كشان دم مزن از نقل و نبات
در مذهبِ ما مزّه¬ی لوطی خاک است
+++
باید به دلم رها شدن یاد دهم
باران شدن و هوا شدن یاد دهم
از دست شما کمی تَرَک بردارم
آنگاه به او جدا شدن یاد دهم
+++
می¬خواست که آب را گِل¬آلود کند
بنشیند و بعد: رودم ای رود کند
آن گونه زدم به دودمانش آتش
چون هیزم تر که تا ابد دود کند
+++
خواب از سرِ من پریده ... پَرپَر شده¬ام
یک جُرعه نگاه کرده¬ای تر شده¬ام
خیس از غزلم، هوای بارانی را
در گوشۀ چشم تو کبوتر شده¬ام
+++
آتش نارنج
تازه چون آتش نارنج گل انداختهام
«تا، به امید غزالی غزلی ساختهام»
هدیه از رانِ «ملخ» سوی «سلیمان» بُردم
آب اندر دهن «مورچه» انداختهام
با سرِ سبز به سرْ وقتِ زبان آمدهام
یله دَر عشق قماری زده و باختهام
خانههای گِلی از مشرق میدان پیداست
غرق در اسلحه بر اسب کهر تاختهام
گرهی نیست که در کار دل تنگم نیست
تا شود کار مساعد به تو پرداختهام
هله برخیز که خون پرده به چشمم آورد
بر گلو نعرهزنان تیغ دو سر آختهام
قرعهی عشق به نام دل «اندیش» زدند
بیرق «حافظ» شیراز برافراختهام